قابل توجه دوستان عزیزم
با سلام
از این پس مطالب و یادداشتهایم را در وبلاگی با همین عنوان به نشانی www.wirayesh.blogfa.com خواهم نوشت.
تشکر و قدردانی
تشکر و قدردانی
سه بار خواب دیده بود که دارد خانه میسازد؛ اولین بار نیمهکاره، دومین بار کاملتر و آخرین بار دیده بود که کامل شده. خانه ابدیاش را در خواب دیده بود. آن روز وقتی کشوی سردخانه را جلو کشیدند، اولین رنگ، رنگ سیاه پیرهنش بود که در ماتم امیرالمومنین برتن کرده بود و محاسن بلند سپیدش که سرد... اما چند شب پیش که به خوابم آمد، جوان شده بود. این روزها در غم از دست دادن پدرم به سوک نشستهام اما چه میتوان کرد. آن روزهای آغازین که حالم ناخوشتر از الان بود، دوستی گفت: از دوستان رفته چه افسوس میخوری/ ما خود مگر بنای اقامت گزیدهایم. این بود که کمی آرامتر شدم و دل به زندگان بستم. در این میان به رسم ادب و گزاردن سپاس از دوستانی که در این مدت تسلای زخم بیبهبودم بودند، امید دارم که در سرور در کنارشان باشم و بیش از همه
همکارانم در خانه کتاب و نشریه کتاب هفته با درج آگهی تسلیت،
همکارانم در روزنامه خبر با درج آگهی تسلیت،
دوستانم؛ مازیار و آرش شریفکیان با درج آگهی تسلیت در روزنامه دنیای فوتبال،
دوستان و همکاران دور و نزدیکم در نشریه جوان ایرانی با درج آگهی تسلیت
و آنانی که حضوراً و تلفنی جویای حال خرابم شدند. باقی بقایتان.
اگر دنیایمان را عوض کنیم...
...
دو سه روزی هست که 27 را تمام کردهام و وارد 28 شدهام. حالا یک سال عقب یا جلو، زیاد فرقی نمیکند اما اینکه وقتی فکر میکنی که نیستی آنچه باید باشی، درست از زیر گوشهایت شروع به داغ شدن میکند تا توی شقیقهها.
نمیدانم «روزها»ی اسلامی ندوشن را خواندهاید یا نه اما وقتی به اینجور چیزها فکر میکنم، عجیب در آن کتاب گیر میافتم. این روزها! نه شعری هست، نه سازی و نه رفیقی. هرچه هست از قامت ناساز بیاندام ماست. قدیمتر همین که خبری ازمان میگرفتند، وقتمان خوش میشد و تا چند روزی شارژ بودیم اما حالا صد تا شمع و فشفشه هم که روشن کنند زیاد توفیری ندارد. متاسفانه باید مثل زویا پیرزاد بپذیریم که «عادت میکنیم»؛ عادت کردنی نه از جنس عادتهای گذشته که از خو گرفتن با مسائل روزمره. جان که دور از یگانگی باشد/ دان که چون مرغ خانگی باشد/ کِش سوی عِلو خود خبر نبود/ پر بود لیک اوج پر نبود. تازه فکر هم میکنیم اگر دنیایمان را عوض کنیم، دنیا عوض میشود. من که بعید میدانم.
ویراستاری در ادبیات کودک و نوجوان
ویراستاری در ادبیات کودک و نوجوان در گفتوگو با چند نویسنده و ویراستار
دشواری سادهنویسی برای کودکان
زهره نیلی
با وجود رشد صنعت نشر و انتشار کتابهای فراوان در زمینههای گوناگون، ویرایش و ویراستاری به جایگاه شایسته خود دست نیافته است و این ضعف در حوزه کودک و نوجوان، بیشتر به چشم میآید. هنوز ویراستاران ما به حق و حقوق خود پی نبرده و به آن دست نیافتهاند. بسیاری از ناشران هم ضرورت وجود ویرایش و ویراستاری را بهدرستی درک نکردهاند. در ادامه مطلب گفتوگوهای کوتاهی با چند ویراستار و نویسنده ادبیات کودک و نوجوان خواهد آمد.
قدمعلی سرامی:
ویراستاری آثار کودکان دشوار است
دکتر قدمعلی سرامی، شاعر، نویسنده و پژوهشگر ادبیات کودک و نوجوان است که «صاف و ساده مثل آب»، «سیمرغ و آفتاب»، «قالیچه سلیمون»، «پنج مقاله درباره ادبیات کودک» و... از جمله اشعار، داستانها و پژوهشهای او در حوزه کودک و نوجوانند. از او درباره ویراستاری کتابهای کودک و نوجوان میپرسیم.
ضرورت ویراستاری آثار حوزه کودک و نوجوان تا چه اندازه است؟
ویراستاری کتابهای کودک و نوجوان، یکی از واجبات است چراکه بعضی نویسندگان این گروه سنی از دانش و تجربه کمتری برخوردارند و همین مساله ضرورت ویراستاری برای کودک و نوجوان را موجب میشود.
سادهانگاری ادبیات کودک تا چه اندازه موجب ویرایش نادرست کتابهای کودک یا عدم ویرایش آن میشود؟
هنوز برخی، ادبیات کودک و نوجوان را جدی نگرفتهاند و آن را بسیار ساده تصور میکنند. هر کس فکر میکند با اندک دانشی میتواند برای کودکان بنویسد و کتاب ترجمه کند درصورتیکه اینگونه از ادبیات به معنای واقعی کلمه، سهل و ممتنع به نظر میرسد. به این معنی که نویسندگان و شاعران کودک و نوجوان باید با زبان و دنیای ذهنی این گروه سنی آشنا باشند و نیاز و خواستهشان را بشناسند و اینجاست که وجود ویراستاری که با دایره لغات کودکان و روحیه آنان آشنا باشد، ضروری به نظر میرسد.
آشنایی با زبان معیار تا چه اندازه به کار ویراستاران کودک و نوجوان میآید؟
شناخت زبان معیار و آشنا بودن با دایره لغات کودکان و نوجوانان یکی از ضروریات است. ویراستار کودک و نوجوان باید از واژگانی ساده و قابل فهم استفاده کند و به معنی کردن واژههای دشواری بپردازد که شاعر یا نویسنده در متن خود و به قصد آموزش، آن را به کار برده است. از سوی دیگر، هرقدر کودکان کوچکتر باشند، دایره واژگانی آنها محدودتر است و نوشتن برای آنها دشوارتر، اگرچه کار برای نوجوانان هم دشواریهای خاص خود را دارد چراکه شاعر، نویسنده و ویراستار باید با زبان مخفی و ویژهای هم که در سالهای اخیر شکل گرفته و رواج یافته، آشنا باشد.
شناخت کتابهای درسی تا چه اندازه به کار ویراستاران میآید؟
این شناخت بسیار لازم و ضروری است چراکه کودکان زبان گفتاری ـ شنیداری را در خانه و زبان نوشتاری ـ شنیداری را در مدرسه میآموزند و لازم است که ویراستاران با دقت به مطالعه کتابهای درسی بپردازند تا با این زبان و دایره لغات کودک و نوجوان آشنا شوند اگرچه امروز تنها کتابهای درسی در آموزش واژگان تازه به بچهها موثر نیستند و نمیتوان تاثیر صداوسیما و اینترنت بر آنها را نادیده گرفت.
چه تفاوتی میان ویراستاری شعر و داستان وجود دارد؟
کسانی که به ترجمه داستان میپردازند، میتوانند داستاننویس نباشند و تنها زبان و دنیای کودکان را بشناسند اما ویراستاری شعر متفاوت است و ویراستار باید شاعر شناختهشدهای در این زمینه باشد.
ویراستار تا چه اندازه مجاز است به ویرایش محتوای شعر یا داستان بپردازد؟
ویراستار نباید به ویرایش محتوا و اندیشه نویسنده بپردازد مگر با نظر و موافقت او. کار ویراستار تنها یکدست و روان کردن متن است، نه چیز دیگر.
محمد رضا شمس:
ویراستاری فقط روان کردن متن نیست
محمدرضا شمس از نویسندگان پرکار کودک و نوجوان است که تاکنون بیش از 40 اثر برای این گروه سنی منتشر کرده که از آن میان میتوان به «خاب و پسر»، «دیوانه و چاه»، «دختر خل و چل»، «خاله لکلک»، «عروسی»، «قصه بهار»، «قصه پلی که بود و دیگر نیست»، «بادکنک و اسب آبی» و... اشاره کرد؛ نویسندهای که فکر میکند در ایران، عنوان سرویراستار حرفهای به معنای واقعی کلمه وجود ندارد.
چرا شما معتقدید که ویراستاری حرفهای در ایران وجود ندارد؟
در همه کشورها سرویراستاری وجود دارد که با همه سبکها و گونههای نوشتاری آشناست و همواره در کنار نویسنده و حتی در جایگاهی بالاتر از او قرار دارد تا کاستیهای نوشته او را برطرف کند. اما در ایران، سرویراستار به معنی حقیقی کلمه وجود ندارد و بعضی ویراستاران هم آنگونه که باید و شاید با اصول ویرایش آشنا نیستند. در حقیقت کار ویراستاران تا حدی شبیه تصویرگران است، چون آنها هم باید به کندوکاو در متن بپردازند و آنچه را که در دل نوشته گم شده، پیدا کنند.
ویرایش کتابهای ترجمه به چه صورت است و نویسنده تا چه اندازه باید با سبک هر نویسنده آشنا باشد؟
ویراستاری که با ادبیات و زبانهای دیگر آشنا نباشد، نمیتواند به ویرایش کتابهای ترجمه بپردازد. برای نمونه، کسی که رولد دال و بازیهای زبانیاش را نمیشناسد چطور میتواند به ویرایش ترجمه آثار این نویسنده بپردازد؟! از این روست که کتابی چون «شازده کوچولو» بارها ترجمه میشود و باز هم میتوان کاستیهای بسیاری را در آن یافت. درصورتیکه کسی که اگزوپری و زبان و ظرافتهای زبانیاش را بشناسد، میتواند گمشدههای متن را دریابد و آشکار کند.
پس شما به ویرایش محتوا هم معتقدید؟
بله. ویراستار خوب کسی است که علاوه بر شناخت زبان معیار، سبک نویسنده را هم بشناسد و چیزی بر متن بیفزاید، نه اینکه تنها به روان و یکدست کردن متن بپردازد. از سوی دیگر، ویراستار کسی است که میتواند از بیرون به متن نگاه کند و این یکی از خوبیهای کار ویرایش است، چراکه نویسنده به سختی میتواند خود را از متن جدا کند و از بیرون به آن بنگرد.
بدون آنکه ویراستار، سبک نویسنده را در نظر بگیرد؟
هر نویسندهای سبک خاص خود را دارد و ویراستار باید با سبک و سیاق نویسنده آشنا باشد. برای مثال، گاهی نویسندگان به عمد، جای کلمات را پس و پیش میکنند و ویراستار اگر سبک نویسنده را نشناسد و تنها در پی روان و یکدستکردن متن باشد، نمیتواند این ویژگی را دریابد.
ویرایش محتوا به ارتباط میان نویسنده و ویراستار نیاز ندارد؟
بهتر است که ویراستار و نویسنده با یکدیگر در ارتباط باشند تا آنچه جایگزین میشود همان چیزی باشد که در ذهن نویسنده و مورد نظر اوست.
شهرام رجبزاده:
وجود ویراستاران تخصصی ضروری است
شهرام رجبزاده، نویسنده و ویراستار کودک و نوجوان است؛ کسی که به ویرایش گونههای مختلف نوشتاری پرداخته است، از شعر گرفته تا داستان، نمایشنامه و کتابهای عامی چه در حوزه تالیف و چه ترجمه. «فیل در خانه تاریک»، «گرگم و گله میبرم»، «مسلسل چیها»، «امیل و سه پسر دوقلو»، «دایرهالمعارف کوچک جانوران» و... از جمله کتابهاییاند که رجبزاده ویرایش کرده است.
وضعیت ویراستاری آثار ادبیات کودک و نوجوان را چگونه میبینید؟
به نظر من هنوز ویرایش در سرزمین ما، به لحاظ کیفی، آنچنان که باید و شاید رشد نکرده است. اگرچه در سالهای اخیر، ناشران به اهمیت ویرایش و وجود ویراستار پی بردهاند اما ناشران فکر میکنند که ویرایش در روان و یکدست کردن متن خلاصه میشود به همین دلیل نشانههای سجاوندی و پاراگرافبندی را رعایت میکنند، بدون آنکه زبان به کار رفته در هر اثر را با گروه سنی مخاطبان تطبیق دهند.
و رسیدن به این مرحله نیازمند تخصصی شدن ویرایش است؟
امروز همه چیز به سمت تخصصی شدن میرود از جمله ویراستاری به همین دلیل ویراستاران باید دانش خود را در یک یا چند زمینه افزایش دهند و تنها به یکسان کردن متن نپردازند.
حسین فتاحی
حسین فتاحی یکی دیگر از نویسندگان و ویراستاران کتاب کودک و نوجوان است که به تخصصی شدن ویرایش کتابهای کودک و نوجوان باور دارد و فکر میکند ویرایش کتابهای این گروه سنی، مهمتر و ضروریتر از بزرگسالان است. از جمله آثار او میتوان به «تکهای از آسمان» و «زندانی قلعه هفت حصار» اشاره کرد.
چرا در باور شما، ویرایش برای کودکان ضروریتر از ویرایش کتابهای حوزه بزرگسال است؟
دایره واژگانی کودکان و درک و فهم آنها محدودتر از بزرگسالان است به همین دلیل ویراستاران باید از کلمات ساده و قابل فهم برای بچهها استفاده کنند. از سوی دیگر نویسندگان خلاق و توانا که کودکان و زبان و دنیای آنان را میشناسند، میتوانند از واژههای کودکانه استفاده کنند و اثری خواندنی بیافرینند اما بعضی فکر میکنند سادهترین کار، نوشتن برای بچههاست ازاینرو، کارشان باید ویرایش شود، آن هم نه یک ویرایش ظاهری...
ویراستاران تا چه اندازه مجازند به ویرایش نوشته نویسندگان تازهکار بپردازند؟
ویراستاران خوب میتوانند به کمک نویسندگان کمتجربه بیایند و حتی ساختار نوشته آنها را تغییر دهند و فصلی را کم یا اضافه کنند. البته همه این کارها باید با نظر نویسنده باشد. بهعبارتی، ارتباط دوسویه نویسنده و ویراستار ضروری است.
و رسیدن به این مرحله چگونه میسر میشود؟
رسیدن به این مرحله نیازمند نگاه تخصصی به ویرایش و برآورده کردن نیاز مالی ویراستاران است.
محسن مهرآبادی:
اهمیت توجه به کتاب های درسی
فرهنگ گستر از جمله ناشرانی است که در زمینه کودک و نوجوان فعالیت میکند و تاکنون کتاب های بسیاری را برای این گروه سنی منتشر کرده است. با مدیر انتشارات فرهنگ گستر درباره اهمیت ویرایش و نقش ویراستار به گفتوگو نشستهایم.
به نظر می رسد هرکدام از ناشران،رسم الخط خاص خود را دارند،بدون این که پیرو مرکز نشر یا جهاد دانشگاهی باشند. درست است؟
شاید به این خاطر که هیچ کدام از این نهادها ـ نه فرهنگستان،نه مرکز نشر و نه جهاد ـ از الگوی واحدی پیروی نمی کنند،ضمن این که در ارتباط با کودکان و نوجوانان،کتاب های درسی از اهمیت بیشتری برخوردارند.
این توجه به این خاطر است که کتاب های درسی،جدی ترین کتاب هایی هستند که کودکان با آن سروکار دارند؟
نخستین و جدی ترین کتاب هایی که کودکان با آن روبهرو می شوند کتاب های درسی است،پس ما ناگزیریم که به ویرایش این گونه کتاب ها توجه کنیم.از سوی دیگر زمانی که کتاب های ما از روش ویرایش آموزش و پرورش پیروی کند می تواند به عنوان کتاب مکمل در مدارس معرفی شود.
شما به عنوان ناشر به ویرایش محتوای مطالب می پردازید یا تنها به یکسان کردن رسم الخط بسنده می کنید؟
ناشران به هیچ عنوان نمی توانند به ویرایش محتوایی آثار بپردازند، حتی در یکسان کردن رسم الخط و ساده نویسی هم باید ارتباط خوبی بین ویراستار و نویسنده وجود داشته باشد.
ویراستاران شما تا چه اندازه با سبک نویسنده های مختلف آشنا هستند؟
ترجیح براین است که نویسندگان خود ویراستاری برای آثارشان معرفی کنند که با روحیه و سبک نگارش آنها آشناست.شاید سبک نویسنده این باشد که جای فعل و فاعل را عوض کند و لغات را درهم بریزد و این با یکسان و روان کردن جور درنمی آید.
در ویرایش شعر از چه روش و الگویی استفاده می کنید؟
ویرایش شعر بسیار متفاوت با داستان است.آنچه در داستان اهمیت دارد این است که ویراستار با زبان کودکان و دایره واژگانی آنها آشنا و دوره ویراستاری را در مراکزی چون جهاد دانشگاهی یا فرهنگستان پشت سر گذاشته باشد اما ویرایش شعر به گونه دیگری است و کسی که به ویراستاری آن می پردازد باید شاعر باشد و شعر و وزن و قافیه را به خوبی بشناسد.
انتخاب یعنی چه؟
انتخاب یعنی چه؟
خیلی فکر کردم. جدی میگم. خیلی. میخواستم یه جوری حرفمو بزنم که بتونم بازم حرف بزنم. آخرش به این نتیجه رسیدم که مثل فرمولای ریاضی، موضوعو ساده کنم تا بتونم منظورمو بهتر بفهمونم و به همین دلیل تصمیم گرفتم «انتخاب» رو تعریف کنم. همین که روی معانی این واژه دقت بشه، من تونستم منظورو برسونم.
ریشه ثلاثی مجرد «ن خ ب» که به باب افتعال بره، انتخاب رو میسازه، پس این لغت عربیه اما در زبان فارسی هم خیلی کاربرد داره و در جملات فارسی بیشتر با فعل کمکی «کردن» همراه میشه که نقش فعلی داره و گاهی هم نقش اسم رو ایفا میکنه؛ اسمی که معمولا به صورت مفرد میآد اما گاهی هم جمع بسته میشه مثل «انتخابات».
بگذریم. برگردیم سر همون معنیه خودمون.
هرچند بحث انتخاب بین خیر و شر از ابتدای خلقت آدم هم مطرح بوده اما اساسا من فکر میکنم انتخاب، سه تا شکل بیشتر نداره؛ انتخاب بین خوب و بد، انتخاب بین خوب و خوبتر و انتخاب بین بد و بدتر.
درباره انتخاب بین خوب و بد که خب تکلیف روشنه. کاری ندارم که ملاک و معیار ما برای تشخیص خوبی و بدی چیه اما به هر حال هر کسی، خوبِ خودش رو انتخاب میکنه.
درباره انتخاب بین خوب و خوبتر هم باز تکلیف روشنه. یعنی بهتره که خوبتر رو انتخاب کنیم اما اگه خوبتر رو هم انتخاب کردیم، ضرری نکردیم.
اما دغدغه اصلی من درباره انتخاب بین بد و بدتره. معمولا از هر کسی که بپرسی بین بد و بدتر کدوم رو انتخاب میکنی؟ میگه: بد و همین جاست که اصل و سرچشمه مشکلات به وجود میآد. واقعا بین بد و بدتر، باید بد رو انتخاب کرد؟ خب از یه نظر درسته؛ این که به هر حال بد که بهتر از بدتره و مطمئنن کسی هم که بد رو انتخاب کرده، توجیهش همین بوده اما من به شخصه به اینجا که میرسم، میزنم زیر همه چیز. اصلن بدبختی ما سر همین انتخاب بدِ خودمونه. تا وقتی خوب هست، چرا باید بد رو انتخاب کنیم؟
پس حالا که خوب، نیست، بهتر نیست اصلن انتخاب نکنیم؟ باید با خودمون یه کم روراست باشیم؛ واقعن بین بد و بدتر چه حق انتخابی هست؟
پرواز تهران- بهشت
یادداشت هما رئوفی درباره سقوط پرواز تهران- ایروان و کشته شدن دکتر حسن قلوبی در خبر آنلاین را در این صفحه بخوانید.

یاد
دیروز به سرسلامتی استاد، مطلبی را نوشتم اما امروز شنیدم که محمد حقوقی عزیز از میان ما رفته است. شاید می شد از او بیشتر بیاموزیم و قدرش را آنگونه که هست بشناسیم اما حیف.به هر حال نسبت به شاعر و منتقد شعر زمان و هم دیارم محمد حقوقی ادای احترام می کنم و نامش را در کنار دیگر بزرگان رفته از دست می گذارم.





سرسلامت
خبر رسید که شاعر و منتقد ارجمند، استاد محمد حقوقی بر اثر نارسایی کبد و کلیه در بیمارستان خورشید اصفهان بستری هستند.
امیدوارم که خورشید عمر استاد، گرمتر از آفتاب تموز بتابد و برای ایشان آرزوی بهبود هرچه زودتر از خداوند بزرگ دارم تا بتوان باز هم از قلم توانای ایشان بهره برد.
اهمیت کتاب«شعر نو از آغاز تا امروز» ایشان بر اهالی شعر و ادبیات پوشیده نیست.

شباهتهای ایران و تهران
آزادی، انقلاب، فردوسی، امام حسین
راستش این روزها زیاد حوصله توضیح دادن ندارم اما گفتم شاید بد نباشد کمی از شباهتهای ایران و تهران برایتان بنویسم البته سعی میکنم تمام ادات تشبیه را به کار ببرم اما اگر جایی دیدید وجه شبه گم شده، بدانید که آگاهانه بوده...!
آزادی نام جایی (میدان) است که از صبح تا شب همه دورش میزنند.
اساسا دور زدن این جور چیزها در ایران سابقه چندین ساله دارد.
برج آزادی بدون آزادی، بیش از یک تکه سنگ زشت جاتنگ کن چیزی نیست. شاید هم شبیه یک علامت پیروزی باشد که سرنگون (واژگون) شده است؛ چیزی شبیه یک «8»
میدان آزادی مهمترین میدان تهران است؛ مثل آزادی که همیشه مهمترین دغدغه مردم و حاکمان! است.
همه میدانند چه اتفاقی افتاده. همینقدر باید گفت که قلب تهران، میدان انقلاب است؛ درست مثل قلب ایران که انقلاب است.
یک خیابان مهم به میدان انقلاب منتهی میشود؛ کارگر؛ مانند ایران که در آن کارگران جایگاه ویژهای دارند.
در این میان تفاوت بین کارگر شمالی و جنوبی زیاد است. مثل ایران که فاصله بین آدمهایش کم نیست.
در نزدیکی میدان انقلاب، خیابانها و میادین زیادی وجود دارد؛ میدان امام خمینی، خیابان شریعتی، خیابان بهشتی و خیابان مطهری؛ درست مثل انقلاب خودمان که این بزرگان در شکلگیریاش نقش اساسی داشتند اما نزدیکتر ازهمه به انقلاب، دانشگاه است؛ دانشگاه.
فلسطین هم یکی از خیابانهای مهم تهران است و فلسطین مهمترین دغدغه ایران.
کمی پایینتر از انقلاب، جمهوری است؛ جایی که مغازههای زیادی دارد و در واقع این روزها به یک تجارتخانه تبدیل شده است البته به تازگی کیفقاپها هم در خیابان جمهوری کم نیستند.
در ایران قصرهای زیادی بوده مثل هشت بهشت، چهلستون یا طاق کسری اما دیگر قصر برای ما معنایی ندارد و اندک قصرهای تهران هم به موزه تبدیل شدهاند در این میان تنها قصری که تهران دارد؛ زندان قصراست.
یک نکته مهم درباره تهران، طرح ترافیک آن است.طرح ترافیک یعنی در روز هیچ اتومبیلی - به جز اتومبیلهای دولتی- حق ورود به آن محدوده از شهر را ندارند درواقع یعنی مردم حق ورود به مناطق حساس را ندارند و اگر این کار را انجام بدهند، حتما با جریمه یا قفل نیروهای نظامی مواجه خواهند شد.
تهران بالا و پایین دارد یعنی آنهایی که بالای تهران زندگی میکنند از هر نظر که حساب کنی خیلی با پایینیها فرق دارند. اتفاقا ایران هم همینطور است؛ یک عده سوارند و انگار این شهر، ملک ابوی محترمشان و جمله لشکریان پیاده؛ انگار ناتنی و نامحرم.
البته تهران چیزهای دیگری هم دارد مثل فردوسی، مثل مدرس، مثل ولیعصر و از این دست که آدم را یاد چیزهای خوب میاندازد.
راست میگفت فردوسی.
دریغ است ایران که ویران شود/کنام پلنگان و شیران شود
کافکا در زبان فارسی؛ آشنای ناشناخته؟
کافکا در زبان فارسی؛ آشنای ناشناخته؟
بهزاد کشمیریپور
فرانتس کافکا تقریبا همان زمان که شهرتش تازه در اروپا گسترش مییافت به فارسیزبانان معرفی شد. این کار را عمدتا صادق هدایت انجام داد که بسیاری در تفکر و زندگیاش شباهتهایی با نویسنده آلمانیزبان چک یافتهاند.
به رغم این آشنایی زودهنگام، ترجمه اغلب آثار کافکا از زبان اصلی صورت نگرفته. همین واقعیت بسیاری از منتقدان را به تردید وامیدارد که شناخت ما از کافکا در تناسب با این آشنایی قدیمی باشد.
هنگامی که ترجمه صادق هدایت از داستانی با عنوان «جلو قانون» در مجله سخن منتشر شد، نویسندهاش- فرانتس کافکا- اگر زنده بود شصت ساله میشد. اکنون شصت و پنج سال از آن روزها میگذرد و تقریبا تمام آثار این نویسنده آلمانیزبان به فارسی ترجمه و منتشر شده است.
ترجمه نخستین آثار کافکا به وسیله هدایت و دوستش حسن قائمیان انجام شد که اواخر دهه سی خورشیدی آنها را در دو کتاب «گروه محکومین» و «مسخ» منتشر کردند. کتاب نخست همراه مقدمهای با عنوان پیام کافکا انتشار یافت که صادق هدایت در آن با بهرهگیری از نوشتههای کافکاشناسان اروپایی، این نویسنده چکتبار را به فارسیزبانان معرفی میکند.
با گذشت بیش از شش دهه از آشنایی با کافکا، در مورد شناخت ما از کار او حرف و حدیثهای فراوانی وجود دارد. بسیاری از آثار این نویسنده از زبان اصلی به فارسی برگردانده نشده و به اعتقاد اغلب منتقدان نمیتوانند ویژگیهای کار او را آشکار کنند. اشتباههایی که از راه ترجمه از زبانهای دیگر در روایت فارسی نوشتههای کافکا راه پیدا کرده به زمان معرف نامدارش؛ هدایت بازمیگردد.
لغزشهای ترجمه هدایت
در سالهای اخیر نقدهای متفاوتی در مورد لغرشهای ترجمه هدایت، به ویژه ترجمه «مسخ» منتشر شده. از این کتاب لااقل دو ترجمه دیگر وجود دارد که تازهترین آن با توجه به همین لغزشها توسط فرزانه طاهری انجام گرفته است.
فرزانه ظاهری در این مورد میگوید: «من در واقع ابتدا به ساکن قصد ترجمه مجدد مسخ را نداشتم. در دورهای که درسگفتارهای ناباکوف را ترجمه میکردم، خیلی از آثاری که به آنها پرداخته میشد، مثل «یولیسس» جیمز جویس یا کارهای جین استین به فارسی درنیامده بود. درواقع از سه چهار کاری که خیلی مهم بودند ترجمهای در بازار وجود نداشت و ترجمه درسگفتارهایشان به نظرم خیلی مفید نمیآمد. بعد فکر کردم فقط درسگفتارهایی را ترجمه کنم که مثل مسخ کافکا اصل اثر در زبان فارسی وجود داشته باشد. به این ترتیب به ترجمه هدایت رجوع کردم تا در نقل قولهایی که در درسها از متن آورده میشود از این ترجمه استفاده کنم.»
او میافزاید: «ترجمه هدایت از مسخ را سالها پیش خوانده بودم و انگار آن موقع نگاه ما به زبان ترجمه با الان خیلی متفاوت بود. به هر حال متنها با هم تفاوتهای زیادی داشتند و اینقدر این مسئله در نقل قولهای متفاوت تکرار شد که فکر کردم بد نیست این اثر را دوباره ترجمه کنم.»
طاهری با اشاره به شیوه کار خود به نمونهای از اشتباههایی اشاره میکند که از ترجمه فرانسه وارد متن فارسی شده: «من مبنا را ترجمه انگلیسی قرار دادم و بعد با دوستی که به زبان آلمانی مسلط بود نشستیم و من متن فارسی را خواندم و او نسخه آلمانی را نگاه کرد. در این مقایسه متوجه اشتباهات حیرت انگیزی شدیم که یک نمونه از آن را توضیح میدهم. در اواخر این رمان، در جملههای آخر میگوید: گرته خیلی شکفته شده بود، بعد از آن فشارهایی که بعد از مرگ گرگوره که با هم گردش میرفتند به او وارد شده بود، یکباره شکفته شده بود. بعد در ترجمه هدایت دیدم که نوشته بود گرچه این اواخر به دلیل کرم زیباییای که زده بود رنگپریده به نظر میرسید. من بعد ترجمهای که مبنای کار هدایت بوده را پیدا کردم و دیدم این اشتباه در ترجمه فرانسه هم وجود دارد. این اشتباهها برایم خیلی حیرتانگیز بود.»
بازار داغ ترجمه آثار کافکا
کثرت مترجمان آثار کافکا به فارسی نیز میتواند حیرتانگیز باشد. تعداد کسانی که اثری از کافکا به فارسی منتشر کردهاند از تعداد کل آثار او بسیار بیشتر است. از برخی داستانهای کوتاه کافکا، مانند «در برابر قانون» بیش از ده ترجمه منتشر شده وجود دارد و آثار بلند او مانند آمریکا، قصر، محاکمه و مسخ هر یک سه تا چهار بار ترجمه و منتشر شدهاند. از این چهار اثر تاکنون لااقل چهل چاپ مختلف به فارسی وجود دارد که نیمی از آنها به تجدید چاپهای مسخ مربوط است.
شهرت کافکا و نثر به ظاهر سادهاش میتواند از دلایل توجه مترجمان به آثارش باشد. شاید وجود نوشتههای کوتاه او در کتابهای آموزش زبان آلمانی نیز در وسوسه نوآموزان این زبان بیتاثیر نبوده باشد. به جز مترجمانی که آثارشان به صورت کتاب در ایران منتشر شده، صدها ترجمه از آثار کافکا در نشریههای داخل و خارج نیز به چاپ رسیده و با گسترش سایتها و مجلههای اینترنتی حتما بسیار بیشتر نیز شدهاند.
تنها در ماشین جستوجوی گوگل برای نام «کافکا» به زبان فارسی نزدیک به ۵۸ هزار مدخل وجود دارد. از میان سه چهار مترجمی که پیگیرتر آثار کافکا را به فارسی ترجمه کردهاند لااقل نیمی از آنها این کار را از زبان واسطه انجام دادهاند. فرزانه طاهری معتقد است به جز لغرشهایی که از طریق زبانهای واسطه به ترجمههای فارسی راه یافته اغلب مترجمان به ویژگیهای زبانی کافکا بیتوجه بودهاند.
او در این باره که آیا چنین ترجمههایی میتوانند زمینه آشنایی واقعی با این نویسنده آلمانیزبان را فراهم کنند میگوید: «به نظرم نه. حتا در برخی مواردی هم که ترجمه از زبان آلمانی بوده، با ترجمه موافق نبودهام. ظاهرا ترجمه کافکا خیلی ساده است، به خاطر این که خیلی صنایع زبانی به کار نمیبرد، ولی نگه داشتن آن سطح زبانی کافکا خیلی دشوار است. یعنی آدم باید خیلی عنان قلمش را نگه دارد تا از محدوده کافکا بیرون نرود. به جز چند کار، مثل کارهایی که آقای فرامرز بهزاد ترجمه کردهاند، بعضی از این ترجمهها به نظرم حتا ممکن است گمراه کننده باشند.»
«پزشک دهکده»؛ فصل تازهای در معرفی کافکا
شاید بتوان ادعا کرد که فرامرز بهزاد با انتشار مجموعه پزشک دهکده در سال ۱۳۵۶ فصل تازهای در معرفی کافکا به فارسیزبانان گشود که متاسفانه ادامه نیافت. فرامرز بهزاد اواسط دهه پنجاه علاوه بر ترجمه آثاری از کافکا بر ترجمه آثار برتولت برشت نیز نظارت داشت و در این کار چند مترجم جوانتر با او همکاری میکردند.
یکی از همکاران او محمود حسینیزاد است که آثاری از برشت را در همان دوران و ترجمههایی از نویسندگان نسل جدید آلمانیزبان را در این سالها منتشر کرده است. به نظر کمی غیرعادی میرسد که در کنار انبوه مترجمانی که از چند زبان دیگر کافکا را به فارسی برگرداندهاند حسینیزاد در نزدیک به ۳۵ سالی که از آلمانی ترجمه میکند تنها چند صفحه از آثار کافکا، یک داستان کوتاه و نمایشنامه ناتمام «مقبرهدار» را به فارسی برگردانده است.
او درباره علت این امر میگوید: «اول یک دلیل کوچک را بگویم و بعد برسم به دلیل بزرگتر آن. من در دوران دانشجویی در آلمان، گرچه در رشته جامعهشناسی و علوم سیاسی تحصیل میکردم، در بعضی از سمینارهای ادبی که در دانشکدههای دیگر برگزار میشد شرکت میکردم. یک دوره را - یک ترم- در دانشکده فنی شهر مونیخ برگزار میکردند که از این کلاسهای فوق برنامه محسوب میشد و در آن استادی دربارهی آثار کافکا صحبت میکرد. من چندین جلسه به این سمینارها رفتم. آنجا کارهای کافکا را میخواندند و تجزیه و تحلیل میکردند و کلاس فوقالعادهای بود. در آنجا من که خیلی جوان بودم، میتوانم بگویم ترس عجیب و غریبی نسبت به کافکا پیدا کردم. در این سمینارها البته مسئله زیاد زبان کافکا نبود بلکه بیشتر معنای داستانها بررسی میشد و این برای همیشه در فکر من جای گرفت که به کافکا نمیشود نزدیک شد.»
حسینیزاد ضمن ابراز علاقه به آثار کافکا متذکر میشود: «کافکا زبان فوقالعادهای دارد. زبان پیچیدهای که در ظاهر خیلی هم ساده است و متاسفانه خیلی از مترجمها را هم به اشتباه میاندازد. دومین دلیل این بود که زمانی که من شروع به ترجمه کردم پزشک دهکده و نامه به پدر را فرامرز بهزاد خیلی خوب ترجمه کرده بود و کارهای دیگر کافکا هم زیاد ترجمه شده بود و این شد که من دیگر نیاز آنچنانی نمیدیدم که بنشینم و کافکایی شسته رفته تحویل خوانندگان بدهم. مضافا این که من الان هم اقرار می کنم درآوردن زبان کافکا به فارسی اصلا ساده نیست.»
او نیز ترجمههای فرامرز بهزاد از کافکا را متفاوت ارزیابی میکند و توضیح میدهد: «شما الان وقتی کار بهزاد را با کار دیگران مقایسه میکنید، حتا با کار آنها که بعدا کافکا را از زبان آلمانی ترجمه کردهاند، مقایسه میکنید میبینید که یک سر و گردن بالاتر است. شاید آدم باید واقعا وقت میگذاشت. کاری که بهزاد کرد این بود که اصلا نخواست سبکبازی کند، خودش هم توضیح میدهد که کارش یک ترجمه دقیق کلمه به کلمه است و باقی را بر عهده خوانندگان گذاشته.»
به عقیده حسینیزاد: «برای این که بتوانیم سبک کافکا را دربیاوریم باید واقعا کار بکنیم. مشهور است و حتما میدانید که کافکا اقلیتی بود که در اقلیتی در اقلیت زندگی میکرد. یعنی بیچاره آلمانیزبانی بود که در پراگ زندگی میکرد، یعنی جزو اقلیت آلمانی بود و باز یهودیای بود که بین آلمانیها اقلیت محسوب میشد و بعد تحت سلطه پدر بود که این هم خودش نوعی اقلیت برایش به وجود میآورد. علاوه بر اینها گرچه آلمانی زبان مادریاش بود اما این زبان را در یک محیط غریبه یاد گرفته بود. شاید یکی از دلایلی که من سراغ کافکا نرفتم هم این بود که واقعا فرصتی به آن صورت پیش نیامد. یعنی میدیدم که کارهای معروفش را از هدایت به بعد همه ترجمه کردهاند و بالاخره آن کافکا به جامعه کتابخوان ایران معرفی شده بود.»
کافکا و درهمتنیدگی با اسطوره هدایت
روایتهای مختلف از کافکا بیش از شصت سال است آمیخته با اسطوره هدایت در ادبیات فارسی حضور دارد و آثار او به دلایلی که گاهی واقعا ناروشن است مورد توجه قرار میگیرد. «مسخ» کافکا با ترجمه هدایت از سال ۱۳۶۸، زمانی که ترجمه جدید فرزانه طاهری منتشر شده تا کنون لااقل ده بار به چاپ رسیده است. علاقه و توجه به کافکا چنان است که حوزه هنری که یکی از اهداف خود را رشد هنر دینی عنوان میکند اسفند ماه سال ۸۴ نمایشنامه «قابیل» را بر اساس یکی از نوشتههای او به روی صحنه برده و رمانی به نام «کافکا در ساحل» نوشته هاروکی موراکامی که تابستان سال گذشته چهار ترجمه مختلف از آن به فارسیزبانان عرضه شد، همچنان جزو پرفروشترین آثار ادبی قرار دارد.

خبر/و دوره آموزشی ویرایش زبانی
موسی اسوار و دوره آموزشی ویرایش زبانی
13 اردیبهشت 1388
در بخش نظری مباحث مقدماتی ویرایشِ زبانی، شاملِ آشنایی با ویرایش، خدمات ویرایشی، خطاهای نگارشی ـ زبانی و محتوایی ـ ساختاری، خطاهای رایجِ زبانی: در سطح قاموسی، صرفی، نحوی و معنایی و منطقی مطرح میشود. بخش کارگاهی نیز به ویرایش متون منتخب در کارگاه اختصاص دارد.
این دوره پنجشنبهها ساعت 10 تا 12 برگزار میشود؛ مدت آن سه ماه و تعداد جلسات آن 12 جلسه است. شروع آن بیستویکم خرداد ماه است. علاقهمندان برای ثبتنام میتوانند تا اول خرداد به روابط عمومی شهرکتاب واقع در خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمد قصیر (بخارست)، نبش کوچه سوم، پلاک 8 مراجعه کنند و یا برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره 88723316 تماس بگیرند.

نام من عشق است آیا میشناسیدم؟
بیغزلی پنج ساله شد
محمدرضا قاضیزاهدی (16/2/88) مشغول مطالعه بودم که پیامکی از دوست نیکنهادم، شاعر و ترانهسرای کمادعای روزگار ما، ابراهیم اسماعیلی اراضی عزیز به دستم رسید. متن پیامک بدون کم و افزونی این بود: «نام حسین منزوی بلند. بیغزلی پنج ساله شد». آنچنان دور از ذهن نبود که سالمرگ خداوندگار غزل حال؛ حسین منزوی را از یاد برده باشم و ابراهیم آن را به یادم آورده باشد؛ او که منزوی ـ هم خودش و هم شعرش ـ را بیشتر و بهتر از ما میشناسد. «همیشه عشق به مشتاقان پیام وصل نخواهد داد/ که گاه پیرهن یوسف کنایههای کفن دارد» را به یاد آوردم. برای منی که بدون پیشآگهی، از خیلی سال پیش، از غزلهای منزوی ـ با اینکه نمیدانستم شعر چیست و هنوز هم نمیدانم ـ تنها خوشم میآمد و شعر «ماه و پلنگ»اش را با صدای کوروش یغمایی شنیده بودم، خیلی جالب بود که چندی پیش از سفر منزوی، شبی را با او همنشین باشم. به هر حال حسین منزوی تمام زندگیاش را گذاشت در چمدان* و رفت اما یک امید هنوز هم هست؛ اینکه «از کهربا و کافور»، «از ترمه و تغزل»، «از شوکران و شکر»، «حنجره زخمی تغزل»، «با عشق در حوالی فاجعه» و ... را میخوانم و چشم بستهام به روزی که «شناختنامه حسین منزوی» به قلم ابراهیم اسماعیلی بزرگوار را در کتابخانهام داشته باشم. حالا به یاد میآورم:«دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق میافرازد/دوباره عشق دراین صحرا هوای خیمهزدن دارد» * بخشی از غزل ابراهیم اسماعیلی اراضی
![]()
درگذشت آقای مترجم
درگذشت آقای مترجم
خالق اثر ماندگار «مکتبهای ادبی» و مترجم آثار نویسندگان شهیری چون «کامو»، «سارتر»، «مالرو» و بسیاری از چهرههای شاخص ادبیات فرانسه که از روز 15 فروردین ماه امسال، برای سومین بار در یک سال گذشته در بیمارستان ایرانمهر بستری شده بود، بر اثر بیماری ذاتالریه درگذشت. رضا سیدحسینی درسال1305 در اردبیل زاده شد. دورۀ دبیرستان را در زادگاهش و تحصیلات تخصصی در رشته مخابرات را در آموزشگاه عالی پست و تلگراف تهران فراگرفت. بعد از آن به فرانسه رفت و در مدرسه عالی ارتباطات دور و سپس دردانشگاه U. S. C آمریکا به تحصیل فیلمسازی مشغول شد. سیدحسینی در کنار مطالعه رشته فیلمسازی، به طور جدی به مطالعه آثار ادبی ملل گوناگون پرداخت.
سیدحسینی معلم
سیدحسینی پس از فراغت از تحصیل و بازگشت از آمریکا مدتی در آموزشکده تئاتر به تدریس مبانی نقد فلسفه هنر و ادبیات پرداخت. همچنین به قصد تکمیل آموختههای غربت، زبانهای فرانسه و فارسی را به طور عمیقتر نزد عبدالله توکل، پژمان بختیاری وپرویز ناتل خانلری فراگرفت. سیدحسینی، عبدالله توکل را -که به اتفاق او چند کتاب از آثار اشتفان تسوایک و بالزاک و آندره ژید را ترجمه کرد- به همراه مرحوم پژمان بختیاری از اولین معلمهای خودش در کار ترجمه معرفی میکرد، اما رشد ادبی خود را مدیون دکتر پرویز ناتل خانلری میدانست که سالیان دراز در مجلۀ سخن (به عنوان دستیار و سر دبیر) در واقع شاگرد مکتب او بود.
سیدحسینی روزنامهنگار
سیدحسینی سالهای متمادی سردبیر مجله سخن بود و در کنار آن در اداره مخابرات و رادیو و تلویزیون هم فعالیت میکرد. عضویت در شورای ویرایش سازمان صدا و سیما و همچنین حضور در هیأت علمی دایرهالمعارف اسلامی از دیگر مسئولیتهای رضا سیدحسینی در طول دوران فعالیت حرفهایاش بود.
سیدحسینی مترجم
سیدحسینی با وجود همه مسئولیتهایی که بر دوش داشت از دغدغه اصلی زندگیاش یعنی ترجمه هم غافل نبود و در کنار همه مشغلههایش به طور جدی به ترجمه آثار ادبی ملل گوناگون به زبان فارسی میپرداخت. در دوران جوانی کتابی در زمینه روانشناسی ترجمه کرد با عنوان «پیروزی فکر» که بسیار مورد توجه قرار گرفت به طوری که بارها تجدید چاپ شد و البته هنوز هم میشود، و این در حالی بود که دیگر ترجمههایش مثل «طاعون» آلبر کامو این قدر علاقهمند نداشت. این کتاب که مربوط به روانشناسی قبل از فروید است شامل پندهایی است که انسان را به تعمق و تفکر وامیدارد. مطالعه و ترجمه آثار ادبی مشهور ملل گوناگون به ویژه ملتهای فرانسوی زبان از امور مورد علاقه رضا سیدحسینی بود. اما شهرت سیدحسینی فقط به واسطه ترجمههایش نیست و تألیفات او نیز جایگاه رفیعی در پهنه ادبیات فارسی به خود اختصاص دادهاند. شاهبیت این تالیفات کتاب ارزشمند «مکتبهای ادبی» است که در سال 1334 به تألیف رسیدو تا به امروز در اغلب رشتههای ادبی دانشگاهها تدریس میشود. سیدحسینی تاکنون حدود 50 جلد کتاب را تألیف و ترجمه کرده است که در این میان میتوان به ترجمههایی از آندره مالرو، مارگریت دوراس، یاشار کمال، ناظم حکمت، ژان پل سارتر، آندره ژید، آلبرکامو، توماس مان، ماکسیم گورکی، بالزاک، جک لندن، چارلی چاپلین و. . . اشاره کرد. «رؤیای عشق» از ماکسیم گورکی، «لایم لایت» اثر چارلی چاپلین، «طاعون» آلبر کامو، «آخرین اشعار ناظم حکمت»، «ضد خاطرات»، «امید» آندره مالرو، «در دفاع از روشنفکران» ژان پل سارتر و «آبروباخته» نوشته جک لندن، از جمله مهمترین آثار این مترجم هستند.
سیدحسینی مؤلف
رضا سیدحسینی همچنین یکی از مؤلفان و سرویراستار کتاب «فرهنگ آثار ایرانی - اسلامی» (معرفی آثار مکتوب ملل جهان از آغاز تا امروز) بود که بنا بر اخبار منتشر شده جلد دوم این کتاب در بیست و دومین نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران عرضه خواهد شد.
مقالات این فرهنگ عرصهای وسیع را دربرمیگیرند. رمان، شعر، نمایشنامه، خاطرات، مجموعه نامهها، دانشنامه، انواع علوم و فنون، ادب و فلسفه، حقوق، علوم تجربی، علوم انسانی، تاریخ و هنر و آثار مذهبی، از متون باستانی مصر و چین گرفته تا شاهکارهای روزگار ما. اعضای هیأت علمی همه مدخلهای این فرهنگ را مطالعه و آنها را به سه درجه تقسیم کردند که از آن میان مقالات کمارزش و بیاهمیت (مقالات درجه سه) حذف شده و نیز مقالات مربوط به آثار موسیقی کنار گذاشته شد و به جای آنها مقالات مهم دیگری از فرهنگ ادبی آلمانی معروف کیندلرز (Kindlers) درباره آثار شاعران و نویسندگان ملل جهان سوم انتخاب و ترجمه شد و در ادامه مهمترین آثار ایرانی و اسلامی نیز در مقالاتی تألیفی معرفی و به صورت الفبایی در داخل فرهنگ قرار گرفت و بدین ترتیب معرّفی و تحلیل و نقد نزدیک به بیست هزار جلد کتابهای متعدد فرهنگهای گوناگون و ملل مختلف صورت پذیرفت. میتوان گفت این فرهنگ عصاره همه کتابها و همه آثار ذوقی و علمی بشر را دربردارد. جلد دوم این فرهنگ آخرین هدیه رضا سیدحسینی به دوستداران آثارش است. با رضا سیدحسینی در حالی وداع میکنیم که چند روز بیشتر به افتتاح نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران و به تعبیری بزرگترین رخداد فرهنگی کشور باقی نمانده است. سیدحسینی همواره از وضعیت کتاب و کتابخوانی در ایران گله داشت و هرگاه فرصتی دست میداد به این موضوع اشاره میکرد. روزی در جایی گفته بود: «در این مملکت کتابخوان وجود ندارد. ما کلاً دوهزار نفریم که خودمان مینویسیم، خودمان ترجمه میکنیم، خودمان چاپ میکنیم و خودمان هم میخوانیم. کسی هم کاری به کارمان ندارد.» پیرمرد چه دل پُری داشت.

khabaronline.ir
جای دوری نمیرود
جای دوری نمیرود
حمیدرضا ابک
گفتم استاد! این عصا مال شما نیست. سیدحسینی را استوار میخواهیم و پابرجا. نخندید. بغض کرد. گفت جای بابک را گرفته. هنوز هم وقتی لای کتابهای کتابخانهام میگردم و به اتفاق کتابی را برمیدارم و میبینم بابک، حاشیهای به جملهای از آن نوشته، نمیتوانم روی پایم بایستم. چه نبوغی داشت این پسر و چه افسوس که . . .
بابک که رفت، کمرش خم شد، مادر بابک هم شکست. تابستان پارسال گفتند سیدحسینی باید عمل کند. پزشکها گفته بودند به خاطر نخاع است. خانهنشین شد. نزدیکیهای عید هم که حالش بدتر شد و در بیمارستان بستری شد و هنوز هم آنجاست.
صبح که در خبرها میچرخیدم، دیدم نوشتهاند:«وضعیت جسمی سیدحسینی رضایتبخش نیست». بعد هم دیدم دوباره نوشتهاند جلد دوم «فرهنگ آثار ایرانی - اسلامی»اش به نمایشگاه کتاب میرسد. خودش چطور؟ سیدحسینی هم به نمایشگاه میآید؟ کاش بیاید.
برای سیدحسینی بزرگداشت گرفتهاند. ویژهنامه هم منتشر کردهاند. دست مریزاد که هرچه کردهاند برای مردم این سرزمین کردهاند و بدانند که جای دوری نمیرود.
حالا بیمار است و کاری نمیشود کرد غیر دعا. اما کاش فردا روی خط خبرگزاریها ببینیم که «صفار هرندی به عیادت سیدحسینی رفت». این کار را که میشود کرد. اینقدر که میشود حرمت گزاشت؛ نمیگویم اندازه دهنمکی و اخراجیها، فقط همینقدر. جای دوری نمیرود.٨٨/١/٧

khabaronline.ir
آنچه مولانا نوشته، آنچه ما میخوانیم
آنچه مولانا نوشته، آنچه ما میخوانیم
محمدرضا قاضی زاهدی
چنانچه سری به موتور جستوجوی گوگل(google) بزنید و بیت« عطار روح بود وسنایی دو چشم او/ما از پی سنایی و عطار آمدیم» را جست وجو کنید، با تعدادی از پایگاههای خبری، تحلیلی، آموزشی* و... روبهرو خواهید شد، پیشتر هم در کلاسهای دانشگاه، این بیت را به همین صورت خوانده بودم و در مقایسه نسخههای گوناگون غزلیات شمس نیز چیزی غیر از این ندیده بودم، حتی یکی از نویسندگان حوزه کودک و نوجوان نیز سال گذشته کتابی تالیف کردند و دومین مصراع این بیت را برای عنوان کتاب مذکور برگزیدند تا اینکه در روزنامهای خواندم که اخیراآقای دکتر میرجلالالدین کزازی در سخنرانی خود در موسسه گفتوگوی تمدنها با آوردن بیتی از مولانا جلالالدین رومی به تبیین منزلت و ارادت مولانا نسبت به اسلاف خود- در حوزه عرفان- پرداختهاند. استاد به نقل از مولانا آوردهاند:
عطار روی بود و سنایی دو چشم او
ما از پی سنایی و عطار میرویم
فارغ از اینکه استاد، این بیت را از کدامین نسخه تصحیح دیوان شمس مولانا به عنوان شاهد مثال ذکر کردهاند، با نگاهی ژرف به مصراع اول از این بیت درخواهیم یافت که به نظر میرسد ضبط این واژه در مثالهای پیشگفته نادرست بوده و شایسته است که در خوانش دکتر کزازی تدقیق بیشتری صورت گیرد و به نظر میرسد این خوانش درستتر است.
الف) بدیهی است که پذیرش واژه «روح» در این بیت باعث ایجاد تنافر معنایی خواهد شد چون روشن است که روح نمیتواند چشم داشته باشد اما با جایگزینی واژه «روی» به جای آن، معنایی صحیح و درست به ذهن متبادر میشود.
ب) نکته دیگری که وجه تمایز این بیت با نمونههای موجود است، به کارگیری فعل «میرویم» به جای فعل« آمدیم» در مصراع دوم است و در توضیح آن باید گفت که فعل مرکب «درپی رفتن» بار معنایی گستردهتری را نسبت به فعل «در پی آمدن» در خود دارد چرا که « در پی-چیزی یا کسی- آمدن» تنها معنای ترتیب تقدم و تاخر را به ذهن متبادر میکند اما « در پی-چیزی یا کسی- رفتن» به جز این تقدم و تاخر، پیروی فکری و تاثیرپذیری اندیشه از متمم را با خود به همراه دارد و در واقع اینگونه به نظر میرسد که مولانا در این بیت قصد داشته تبیین کند که به نوعی در مسلک و جهانبینی-عرفان- پیرو سنایی و عطار بوده است از این رو بهکارگیری این فعل نیز شایستهتر خواهد بود.
*مولانا نیوز(molananews.com)
خبرگزاری فارس(farsnews.com)
ویکی پدیا(wikipedia)
فرهنگسرا(farhangsara.com)
شبکه آموزش سیما(irib.ir)

ژاپن؛ سرزمین آفتاب تابان و تخمه
ژاپن؛ سرزمین آفتاب تابان و تخمه
محمدرضاقاضی زاهدی
در روزهای نوروز و دیدو بازدیدها و در طول سال، خشکبار و آجیل، یکی از خوراکیهای پرطرفدار ایرانیاست؛ چه، آجیل تبریز و یزد را بیشتر میشناسیم و در این میان، تخمه، پای ثابت تمامی آجیلها به حساب میآید. تخمه ها در انواع گوناگون مانند آفتابگردان، هندوانه، کدو، ژاپنی! و... دیده میشوند.
یادم میآید؛ دوستی در سفری هوایی با یک ژاپنی(اهل ژاپن) در هواپیما کنار هم نشسته بودهاند و آن دوست گرامی با آن که زبان ژاپنی نمیدانسته، با انگلیسی دست و پا شکستهای به صحبت با آن ژاپنی میپردازد. ازاتفاق آن روز آن دوست عزیز در جیب خود مُشتی تخمه ژاپنی! داشته که به آن ژاپنی تعارف میکند و به او میگوید که ما به این خوردنی،«تخمه ژاپنی» میگوییم و آن مرد ژاپنی هم از اینکه اسم این خوراکی با نام کشورش همسان است، کلی خوشحال میشود.
باید دانست که این نوع تخمه در یکی از روستاهای اطراف دماوند«جابان(jâbân)» که همسایه غربی سربندان بوده و ساکنان آن نیز از نژاد کرمانج هستند کشت میشود و درواقع نام اصلی آن «تخمه جابانی» است اما تطور زبانی صورتگرفته در این واژه و قلب مصوت«آ»(â) به «–و»(ô)، آن را به صورت «جابونی» درآورده و پس از آن با تبدیل همخوان «ج»(j) به «ژ»(ž) و «ب»(b) به «پ»(p)- به دلیل نزدیکی واجگاه- به صورت نادرست «ژاپنی» درآمده است.
وجه تسمیه واژه جابان: معرّب کلمه«گاوان»
![]()
فیلمسازی بهتر است یا...؟
فیلمسازی بهتر است یا...؟
محمدرضا قاضیزاهدی
پیشنوشت: فیلمسازی کار خوبی است یا نه؟ هر کس که فیلم ساخت، کار خوبی کرده یا نه؟ فیلم برای چه ساخته میشود؟ و... سوالاتی هستند که در عین ایضاح- از نظر من- باید دوباره به آنها اندیشید. بله. فیلمسازی کار خوبی است چراکه حداقل عوامل سازنده- از نویسنده گرفته تا کارگردان، بازیگر و...- بیکار نمیمانند و به جای آنکه یک سال تمام را با خود کلنجار بروند و بیخیالی طی کنند، دستکم چند صباحی دور هم جمع میشوند و سرگرم کاری هستند. فیلمسازی کار خوبی است چون از قِبَل آن، سینمادار و تخمهفروش- ببخشید! پاپکورنفروش- ها هم به نان و نوایی میرسند و خود به خود کار ایجاد میشود. فیلمسازی خوب است چون مردم، دوبهدو یا چندنفره به سالنها میآیند و ساعتی را در کنار هم به خوشی و دلگرمی طی میکنند. باز هم فیلمسازی کار خوبی است چون میتوان با فیلم، به مردم چیزهای زیادی یاد داد. میتوان فیلمها را طوری ساخت که در آن به مردم گوشزد شود که برای هم فیلم بازی نکنند و به هم دروغ نگویند. یک فیلم میتواند به بینندگانش خیلی چیزها بیاموزد و حتی اگر هم نیاموزد، همین که یک داستان در آن گفته میشود، باز دیدنی خواهد بود و حتی اگر آن فیلم داستان هم نداشته باشد، میتوان امیدوار بود که جلوههای ویژه و تصاویر زیبا، بیننده را به صندلیهای سینما بکشاند.
میان نوشت: «اخراجیها 2» ساخته مسعود دهنمکی تاکنون (٨٨/١/١٧) مرز فروش سه میلیارد تومان را درنوردیده و به احتمال فراوان، این میزان فروش بیشتر هم خواهد شد. فارغ از اینکه برادر دهنمکی به چه داستان و چگونه پرداخته، من فیلمسازی ایشان را به دلایل فراوان به فال نیک میگیرم. شاید اگر «اخراجیها 2» را کارگردان دیگری میساخت، میشد به او خرده گرفت و فیلم را نقد کرد اما وقتی دهنمکی آن را میسازد، جای تحسین و دستمریزاد دارد. بههرحال برای دهنمکی، ساختن فیلم به مراتب بهتر و خجستهتر از آن است که به همراه عدهای، پرده سینماها را پاره کنند و مهر لامذهبی به دیگر فیلمسازان بزنند. این استحاله در آقای دهنمکی ستودنی است و مطمئنم اگر روال همینطور پیش برود، دیری نخواهد پایید که ایشان را اسکاربهدست روی فرش قرمز مشاهده خواهیم کرد. اصلا چه ایرادی دارد که آدمها، نظرها و دیدگاهشان را بنویسند، بسرایند، بسازند یا فیلم کنند؟ مثلا فردی مثل مسعود دهنمکی که تحصیلات دانشگاهی در حوزه تئاتر یا سینما ندارد چه ایرادی دارد که چند تا فیلم هم بسازد؟
واقعا جای خوشوقتی است، فردی [بخوانید دهنمکی] که روزگاری در لوای جانبرکفان انصار حزبالله، برای سرکوب اخلال آشوبگران [بخوانید دانشجویان] به مرکز شایعهپراکنی و کفر [بخوانید کوی دانشگاه] میرود، امروز او را به نام کارگردان فیلمهایی چون «کدام استقلال؟ کدام پیروزی؟»، «اخراجیها» و... میدانند. به گمانم اگر باانصاف به ماجرا بنگریم، باید از دیدن نام او روی سردر سینماها خوشحال بود چراکه بنابردلایلی که در پیشنوشت گفتم، حداقل فرصت پیدا نکرده به کارهایی غیر از فیلمسازی بپردازد.
پسنوشت: مردم از چند راه نسبت به فیلمهای اکرانشده اطلاعات به دست میآورند و سایقهایی آنها را تشویق یا نفی از دیدن آن فیلم میکند.
مثلا شما هنگامی که از جلوی ساختمان یک سینما عبور میکنید، غیر از یک بیلبورد، چند اسم و نهایتا تعدادی عکس چیزی نخواهید دید و اگر اهل مخاطب رسانه هم باشید، غیر از نمایی کلی از فیلم، چیزی دستگیرتان نمیشود. باید به آنهایی که «اخراجیها 2» را دیدند حق داد چون درواقع هیچکس پیش از تماشای فیلم نمیداند چه فیلمی را خواهد دید، اما از در خروجی سینما که خارج میشود، خنده رضایت یا زمزمه شکایتش به گوش میرسد. وقتی فیلمهایی مانند «عروس خوشقدم»، «شاخه گلی برای عروس»، «زنها فرشتهاند» و... عنوان پرفروشترین فیلمهای اخیر ایران را با خود یدک میکشند، جای شگفت نیست که «اخراجیها 2» بیش از آنها بفروشد چراکه انصافا یک سروگردن بالاتر از آنها ایستاده و در نوع خود، دیدنی است.
باید منتظر ماند، چند سال صبر کرد و دید که آیندگان هم نامی از «اخراجیها 2» بهعنوان فیلم موفق دوران خود بر زبان خواهد آورد یا همانند اسمش...

«هشتالهفت» یا «I shall have»؟
«هشتالهفت» یا «I shall have»؟
محمدرضا قاضی زاهدی
در مطلبی خواندم که نگارنده محترم در بیان مفهوم اصطلاح «هشلهف» (haŝalhaf) نوشته بودند:« مردم برای بیان این نظر که تلفظ برخی از واژهها یا عبارات از یک زبان بیگانه تا چه اندازه میتواند نازیبا و نچسب باشد، جملة انگلیسی(I shall haveبه معنی من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خواندهاند تا بگویند: ببینید تلفظ این عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون دیگر این واژه مسخرهآمیز را برای هر واژه و عبارت نچسب و نامفهوم دیگر (چه فارسی و چه بیگانه) به کار میبرند.»
فارغ از اینکه نگارنده محترم هیچگونه رفرنسی برای این مدعای خود ذکر نکردهاند
-تا بتوان دانست که چقدر میتوان به این نظریه استناد کرد- و با رعایت انصاف نسبت به مطالب وبلاگ این عزیز، بد ندیدم نکاتی را درباره ریشهگیری(evolution) اصطلاح«هشلهف» گوشزد کنم.
1-علامه دهخدا در لغتنامه در بیان مفهوم «هشلهف»،آن را صفت و به معنای بیمصرف دانستهاند، این در حالیاست که فرهنگ معین هم در بیان معنای اصطلاح «هشلهف» از فرضیه «I shall have» نام برده است.
2-در فرهنگهای پیش از لغتنامه دهخدا-به لحاظ تقدم زمانی- این اصطلاح یافت نشد که نشاندهنده تازهساخت بودن آن است.
3-اساسا در تلفظ(pronunciation) جمله«I shall have» تنافر همخوانی یا واکه ای(cacophony) دیده نمیشود ازاین رو نامطبوع! به نظر نمیرسد.
4-در این فرضیه ارتباط بین معنای جمله«I shall have» با منظورگوینده(فرستنده پیام) به درستی روشن نشده است؛ برای مثال طبق نظر نگارنده، چرا مردم مثلا از جملهای دیگر مانند«I will have» استفاده نکردهاند در صورتی که این جمله از دیدگاه آوایی به قول نگارنده محترم نامطبوع!تر است.
5-با کمی مداقه در قواعد زبانشناسی خصوصا الگوهای ساخت کلمه و اصطلاح درمییابیم که پژوهندگان نباید صرفا به شکل گفتاری آن واژگان بسنده کنند چهبسا آن واژه در طی زمان دچار تطور زبانی شدهباشد.
6-به فرض اینکه بپذیریم که اصطلاح«هشلهف» برگرفته از جمله انگلیسی «I shall have» باشد؛ در این صورت مشکل اینجا خواهد بود که اولین کلمه جمله مذکور«I» چگونه به «هَ»(ha)تبدیل شدهاست هرچند میتوان برای تبدیل صامت«و»(ave)در پایان جمله به مصوت «ف»توجیهی ساخت.
٭٭٭
الف)آقای دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی-که عمرش فزون باد- مجموعه کتابی دارند که به «مجموعه هفتی» مشهور شدهاست. میدانیم که از عدد هفت در فرهنگ شرقی معانی گوناگونی برداشت میشده است و اساسا این عدد به همراه عدد چهل(40) از اعداد مقدسه یا معنیآور به شمار میروند از این رو پرداختن به این مضمون و واکاوی استعارات و معانی این عدد در فرهنگ پارسی از سوی دکتر پاریزی کاری بود که تا پیش از ایشان سابقه پژوهشی چندانی نداشت. کتابهای مجموعه هفتی دکتر پاریزی عبارتند از«خاتون هفت قلعه»،«آسیای هفت سنگ»(1350)،«نای هفت بند»(1353)،«اژدهای هفت سر»(1355)،«کوچه هفت پیچ»(1355)،«زیر این هفت آسمان»(1358)و «هشت الهفت»(1363).
ب) از آنجا که ساختارترکیب اضافی«هشت+الهفت» -باتوجه به اینکه هم واژه«هشت» و هم واژه«هفت» ریشه فارسی دارند اما به همراه «ال» عربی به یکدیگر اضافه شدهاند-نادرست است، به نظر میرسد تنها بدین جهت این ترکیب غیرزبانی ساخته شده و زبانی شده تا میزان آشفتگی و نبود قاعده در مصداق اطلاق را نشان دهد، هرچند بعدها جملاتی دیگر با همین منظور ساختهشدند تا بیقاعدگی در موضوع را با عدم ارتباط و انسجام در اجزای جمله نشان دهند؛« خسن و خسین سه دختر مغابیه هستند».
ج)نکته دیگر اینجاست که همیشه بین مضاف و مضافالیه رابطهای معنایی وجود دارد کمااینکه اساسا اگر رابطه معنایی نبود، آن دو واژه به یکدیگر اضافه نمیشدند و انواع رابطههای معنایی را نیز مثل استعاری،ملکی،توصیفی و... میشناسیم. این در حالیاست که ترکیب«هشتالهفت» هیج بار معناییای دربرندارد و اتفاقا استفاده از آن برای بیان مفهوم بیقاعدگی و پریشانی معقولتر به نظر میرسد.
د)از لحاظ تاریخی در دورهای که به نظر میرسد این اصطلاح وارد زبان فارسی شده، هرچند وفور اصطلاحات و واژگان از زبانهای دیگر به میزان فراوانی شایع شدهبود اما نمیتوان از این، به عنوان قاعدهای کلی نام برد و در همان دوران هم بسیاری از واژگان تازه از دل زبان فارسی سربرآوردند و حتی تعداد قابل ملاحظهای از واژگان غیر فارسی راهیافته به زبان فارسی، به سرعت چهره فارسی به خود گرفتند که آن را با عنوان«گرتهبرداری» (trachng designes) میشناسیم.

منوچهر نگو، یه دسته گل!
منوچهر نگو، یه دسته گل!
محمدرضا قاضیزاهدی
اولین بار او را در نزدیکی خانهاش دیدم.با هم حرف زدیم.آن شب یکسره رفتم به کودکیام و کتابهایی که مادرم برایم میخرید. در آن چند دقیقهای که با هم حرف زدیم، آنقدر خوب حرف زد و آنقدر شیرین سخن میگفت که حس کردم پیش از اینها هم میشناختمش. آن شب گذشت تا اینکه در جشواره مطبوعات و رسانههای 1387 سری به غرفه ما زد و میهمان ما شد و از وضعیت کتابهای حوزه طنز حرف زد.
منوچهر احترامی را با «حسنی نگو یه دسته گل»، «دزده و مرغ فلفلی»، «جامعالحکایات»، «بچهها منم بازی»، «خرس و کوزه عسل»، «طنز در ادبیات تعزیه»و... میشناسیم هرچند مقالههای ارزشمند او در نشریه گل آقا با امضای«م پسرخاله»، «الف اینکاره»و... شناخته میشد.
حالا او در میان ما نیست اما جایگاه ستودنیاش در عرصه طنز و ادبیات طنازی بر هیچ کس پوشیده نیست.
اندیشه خلاق او و مضامین تازه در یادداشتها و آثارش ، هر منتقد و خواننده باانصافی را به ستایش واخواهد داشت.

گفتوگو با عباس سلیمی نمین
بازگشت به خویشتن
■گفتوگو با عباس سلیمی نمین،مدیر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
محمدرضا قاضیزاهدی
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران از آبانماه سال 1380 محور فعالیت خود را در حوزه تحقیق و پژوهش تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی از آغاز نهضت اسلامی مردم ایران به رهبری امامخمینی(ره) تا زمان حاضر قرار داده است و در این راستا، فعالیتهای خودرا در سه محور ضبط خاطرات شفاهی، نقد و برسی کتب و انتشارات کتاب سامان داده که از کتابهای انتشار یافته این مرکز میتوان به «پاسخ به تاریخ»، «میلاد زخم»، «قتل کسروی»، «مسلمانی در جست و جوی ناکجاآباد»، «سفر با بالهای آرزو» و دهها عنوان دیگر اشاره کرد.
در آستانه سیامین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی، میهمان عباس سلیمی نمین مدیر این موسسه شدیم تا او در یک صبح بارانی از سیر تاریخنگاری انقلاب اسلامی با ما سخن بگوید.
آقای سلیمی سیر تاریخنگاری انقلاب اسلامی از آغاز تاکنون و چشمانداز آن را بهویژه در چهارمین دهه پیروزی انقلاب اسلامی چگونه ارزیابی میکنید؟
ببینید اصولا هر تحولی را باید متناسب با ابعاد آن و میزان تاثیری که از خود بر جای میگذارد مورد مطالعه قرار داد به عنوان مثال اگر دو طرف در کشاکش آن ماجرا یا واقعه قرار گیرند، نتیجه با هنگامی که چندین نفر در همان رویداد دخالت داشتهاند متفاوت خواهد بود بنابراین باید رخدادهای تاریخی را براساس میزان و ابعاد آن حادثه مورد مطالعه قرار داد از این رو باید اشاره کنم که انقلاب اسلامی تغییراتی در معادلات سیاسی به وجود آورد که میزان درگیر شدن طیفهای گوناگون با خودش را بسیار افزایش داد، چه کسانی که نگاه مثبت و چه کسانی که نگاه منفی به این رخداد داشتند ـ که طیف بسیار گسترده و وسیعی را دربرمیگیرد ـ بنابراین باید توجه داشت که تحولی که ملت ایران در سال 1357 صورت داد چه جایگاهی در موقعیت اجتماعی، معادلات منطقهای و جایگاه جهانی ایجاد کرد. اگر موضوعی هیچ جایگاهی در معادلات سیاسی و اجتماعی نداشته باشد طبیعتاً اینگونه قدرتهای جهانی را درگیر مسائل خود نخواهد کرد اما انقلاب اسلامی چنان عظمتی داشت که تمامی طیفهای فکری داخلی را به خودش مشغول کرده و همچنین در سطح بینالمللی نیز توجه جهانیان را به خود معطوف داشته است. این بدان معناست که عدهای به انقلاب با دیدگاه مثبت مینگرند و عدهای هم به شدت از آن نگران و بیمناک هستند. هر دو طیف، خواهان این موضوع هستند که بدانند چه عواملی موجب شکلگیری انقلاب شد و اساسا ریشه انقلاب اسلامی را در کجا باید جستوجو کرد اما در این میان گروهی که با گرایش منفی با این رویداد برخورد میکنند تلاش دارند تاثیرگذاری انقلاب اسلامی را به برهه یا دوره خاصی محدود کنند؛ اینجاست که توجه به انقلاب اسلامی را در خارج از ایران به مراتب بیشتر از داخل ایران مشاهده میکنیم یعنی کسانی که از بیرون، ناظر این تحولات بودند، به عمق موضوع بیشتر توجه کردند و میبینیم که سرمایهگذاری برای تدوین تاریخ انقلاب از سوی کسانی صورت گرفت که در وادی براندازی آن تلاش فراوانی میکردند یعنی کسانی که اوایل انقلاب میگفتند نهضت مردم ایران به شکست خواهد انجامید، همزمان سرمایهگذاریهای کلان در زمینه تدوین تاریخ انقلاب کردند. به هر حال در گام نخست باید به این پرسش پاسخ گفت که انگیزه آنها از این اقدام چیست؟ حتی میبینیم در سال 1359موسساتی در آمریکا شکل گرفت که به تدوین وارونه تاریخ انقلاب اسلامی میپردازند و حتی بعد از آن در سال 1360 در اسرائیل هم موسساتی با این هدف تشکیل شدند اما سوالی که در اینجا پیش میآید این است که آیا متناسب با این فعالیتها، در داخل تلاشی در این راستا صورت گرفته یا خیر که پاسخ قطعا منفی است و علت آن هم این است که ما در دل انقلاب مشغول فعالیت هستیم و تا حد زیادی از تاثیرات کلان این انقلاب غافل شدهایم.
اگر بخواهیم موشکافانه به این موضوع نگاه کنیم، منظور شما چه نوع تاثیراتی است، سیاسی، اجتماعی یا ...؟
ببینید، ملت ایران الگویی را آفرید که هیچ تردیدی نسبت به آن وجود ندارد و در واقع این الگویی است که برای اولین بار در معادلات جهانی، توان ملتها را برتر از تمامی توانها مثل تسلیحاتی، اطلاعاتی و ... قرار داد چرا که میبینیم نظامهای سیاسی حاکم تا پیش از انقلاب ـ حتی نظامهای دموکراتیک ـ در چارچوب معادلات خود جایی برای قدرت مردم قائل نبودند و در واقع معادلات سیاسی جهانی، کشاکش بین دو قطب قدرت بود و مردم هیچ قدرتی منهای بلوکهای قدرت شرق و غرب نداشتند و اینگونه به مردم القا میشد که خودشان نمیتوانند شرایط خود را تغییر دهند و بهطور غیرمستقیم و در عمل القا میکردند که مردم باید حتما وابسته به یک قدرت خاص باشند، در این میان برای اولین بار انقلاب اسلامی این معادله را برهم زد و الگوی جدیدی را معرفی کرد که اراده و قدرت ملتها بر توان تسلیحاتی، سیاسی و اطلاعاتی قدرتهای بزرگ میتواند برتری داشته باشد. در عمل ملت ایران بدون اینکه دست نیاز به سوی کشوری دراز کند توانست در برابر بلوک غرب بایستد حتی در داخل ایران هم جریانهایی مثل مجاهدین خلق (منافقین) یا چریکهای فدایی معتقد بودند که باید به قدرتهای شرق وابسته باشیم تا بتوانیم در برابر غرب بایستیم و حتی نهضت آزادی و جبهه ملی هم معتقد بودند که باید با سلطه غرب مدارا کنیم و هر دو در واقع خود را وابسته به یک قدرت جهانی میدانستند، حتی میبینیم که در مصاحبههای مهندس بازرگان با حامد الگار، خطاب به حضرت امام(ره) میگوید که مگر ما میتوانیم قدرت غرب در ایران را نادیده بگیریم؟
در این میان ظهور انقلاب اسلامی، تمامی معادلات جهانی مبنی بر دو قطبی بودن قدرت را برهم زد به گونهای که بعد از انقلاب اسلامی، مبحث بازگشت به خویشتن در میان بسیاری از جوامع و کشورها مورد توجه قرار گرفت. در این حالت طبیعی است که برخی جریانها تلاش خواهند کرد با تاریخنگاری انحرافآمیز، درصدد کمرنگ یا غلط جلوهدادن پدیدهای مانند انقلاب اسلامی برآیند. به همین دلیل بیهوده نیست که حجم تبلیغات منفی علیه جمهوری اسلامی به حدی است که درباره هیچ پدیده یا رویداد سیاسیای اینگونه تبلیغ نمیشود و متاسفانه درباره این موضوع؛ در سیامین سالگرد انقلاب اسلامی باید گفت که نه در زمینه تدوین درست تاریخ انقلاب اسلامی گامهای درخوری برداشتهایم نه در زمینه پاسخگویی به حجم این همه تحریف، چراکه این فضای آلوده، به تدریج، افرادی که وقایع انقلاب اسلامی را دنبال میکنند دچار سرخوردگی خواهند شد.
درباره بازگشت به خویشتن صحبت کردید. اگر بخواهیم برای این مفهوم در انقلاب اسلامی مصادیقی بیابیم، باید به چه نکاتی اشاره کنیم؟
بهتر است بحث را با چند مثال شروع کنم. اساسا نظامهای دیکتاتوری و استعماری برای تداوم سلطه خود بر ثروت و افکار بشریت، دست نشاندههایی را بر سر کار میگذارند که جزو پستترین طبقات اجتماعی هستند و به این ترتیب سعی در تحقیر و خوار کردن آن ملت دارند تا بتوانند به مقاصد خود دستیابند، مثلا صهیونیستها با اشغال قبله اول مسلمین و زورگویی، مدام احساسات مذهبی و میهنی مردم فلسطین را تحقیر میکنند. این در حالی است که صهیونیستها جزو شرورترین و بیفرهنگترین افراد هستند یا مثلا پادشاه عربستان در اجلاس کویت آنقدر کم سواد است که از روی نطق دستنویس هم نمیتواند کلمات را درست بخواند. مثال دیگر را هم از کشور خودمان بزنم؛ رضاخان که به قلدر معروف بود و جزو شرورترین افراد آن روزگار به حساب میآمد را به کار گماشتند. این در حالی است که تبلیغ علیه جمهوری اسلامی، ذهن بسیاری از افراد را تحت تاثیر قرار داده؛ مثلا آقای هاشمی رفسنجانی در یک سخنرانی فرمودهاند که رضا شاه به مردم ایران خدمت هم کرده است اما در راستای اهداف بیگانگان قرار گرفته. حالا سوال من این است که خدمتی که در راستای اهداف و مقاصد بیگانگان باشد را میتوان خدمت نامید؟خیانت، خیانت است حتی اگر در لباس خدمت باشد، یا مثلا استادی در دانشگاه تهران میگوید رضا شاه بنیانگذار ایران نوین است. باید ریشهیابی کرد و دید واقعا این نظریات از کجا سرچشمه میگیرند. اینکه راهآهنی درست کنیم که از آن برای مقاصد دشمن استفاده شود ،خدمت است؟محمدرضا شاه با آن همه انحرافات اخلاقیای که داشت بعد از انقلاب به هر کجا که رفت، مردم آن کشور تظاهرات کردند که این فرد را از مملکت ما بیرون بیندازید. اینجاست که میبینیم انقلاب اسلامی چه خدمتی به ملت ایران و جامعه بشریت کرد و با معرفی حضرت امام(ره) به عنوان چهرهای عالم و عارف ـ حتی به اعتراف غربیهاـ توانست از بنیانهای دینی او بهره بگیرد. انقلاب اسلامی ثابت کرد که بالاترین قدرت، اراده انسانهاست؛ ارادهای که از سوی خداوند به او تفویض شده است این قضیه از آن رو قابل اثبات است که مثلا در ایران تمامی سیستمهای امنیتی و اطلاعاتی و انواع و اقسام سلاحها در اختیار حکومت بود اما مردم با دست خالی در مقابل همه اینها ایستادند. شما در هیچیک از سخنان و اعلامیههای حضرت امام(ره) نخواهید یافت که ایشان حرفی از استفاده از سلاح زده باشند و همواره مردم را از این کار نهی میکردند. در این شرایط آیا چیزی غیر از قدرت ملت و اراده الهی در برابر ستم ایستادگی کرد؟
یا مثلا در جریان غزه میبینیم که رژیم صهیونیستی با اینکه از تمامی سلاحهای روز دنیا برخوردار است اما در برابر قدرت مردم نمیتواند ایستادگی کند.
جناب سلیمی! در دهه هفتاد قالبی نو تحت عنوان «تاریخ شفاهی» حجم عمدهای از منابع تاریخی انقلاب را به خود اختصاص داد. دلیل گسترش این رویکرد چه بوده و چه میزان تاثیرگذاری داشته است؟
در یک تعریف کلی باید گفت که نمیتوان تاریخ شفاهی را محدود به برههای خاص دانست بلکه این شیوه در گذشته هم وجود داشته اما باید پذیرفت که در گذشته امکاناتی مانند چاپ، نشر و ... برای همه به یک میزان وجود نداشت اما پس از گسترش حوزه چاپ و نشر، تحول بزرگی در زمینه تاریخ شفاهی صورت گرفت. در ایران هم در زمینه تاریخ شفاهی شاهد دستاوردهایی هستیم اما باید به این نکته توجه داشت که تاریخ شفاهی به خودی خود تاریخ نیست بلکه پیشنیاز تاریخ است یا امکانی است که تاریخ میتواند با استفاده از آن تعریف شود. اساسا تاریخ شفاهی به معنای روایت افراد است که گرچه به تاریخنگاری کمک فراوانی میکند اما فینفسه تاریخ نیست البته باید به این نکته هم دقت کرد که تاریخ شفاهی به همان میزان که میتواند در تدوین تاریخ کمک کننده باشد، میتواند موجب سردرگمی هم بشود. بهویژه اگر رویکردهای حسابگرانه هم در این زمینه وجود داشته باشد و در واقع معتقدم اگر این شیوه به صورت هوشمندانه و منضبط دنبال شود میتواند مفید باشد اما عدم انضباط میتواند موجب ایجاد مشکلاتی بشود. مثلا یکی از ابتداییترین مشکلاتی که در تاریخ شفاهی با آن روبهرو هستیم این است که راوی سعی میکند خودرا تطهیر و گرایشهای خود را تقویت کند منهای اینکه زاوید دید یک فرد است که اگر این فرد دارای خطوط فکری خاصی باشد سعی میکند این خطوط فکری را به تاریخ بار کند علاوه بر اینکه تعدد روایتها طبیعتاً موجب سردرگمی خواهد شد.
با توجه به اهمیت تدوین صحیح تاریخ، در حال حاضر داراییهای اسنادی در داخل کشور تا چه حد رافع نیازهای پژوهشگران داخلی است و میزان دسترسی پژوهشگران به این اسناد تا چه حد است؟
به نکته خوبی اشاره کردید. ما باید به یک توافق جمعی در این رابطه میرسیدیم اما متاسفانه تاکنون این توافق جمعی حاصل نشده است. برخی از کشورها به فرمولی میرسند که پس از گذشت مثلا بیست سال تمامی اسناد را منتشر میکنند یعنی اینکه اسناد خام در مراکزی قرار بگیرد که تمامی پژوهشگران امکان دسترسی به آن را داشته باشند اما ما در داخل کشور هنوز نتوانستهایم به این فرمول دست یابیم به عنوان مثال در وزارت امور خارجه اسنادی هست ـ حتی از دوره رضاخانـ که این نهاد نگاه مالکانه به آن را حفظ کرده و آن را سرمایه خودش میداند. به هر حال نگاه سرمایهای نسبت به اسناد یکی از معضلات تاریخنگاری ماست و بخش دیگر مشکلات هم مربوط به پژوهش در این حوزه است که باید درباره این اسناد پژوهش صورت گیرد نه اینکه صرفا اسناد را اسکن و دوباره بایگانی کنیم بلکه باید این اسناد را آزاد کرد و در اختیار پژو.هشگران قرار داد تا بتوان به دیدگاه جامعی از تاریخ معاصر دست یافت.

![]()
